
پر کن پیاله را
کین ناب آتشین، دیریست ره به حال خرابم نمی برد
این جام ها که در پی هم می شود تهی ،
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد ...
من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بی کران عالم پندار ، رفته ام
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا؛ تا شهر یاد ها
دیگر شراب هم ،
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد...
هان ای عقاب عشق!
از اوج قله های مه آلود دور دست ،
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد ...
6 comments:
آقای محترم
حضرتعالی عبارت زیبا و مطابق "آب آتشین" را خراب کرده ای.
اما الحق شعر زیبایی بود.
ممکنه در مورد حال خراب هم یک شعر بگذارید روی وبلاگتون؟
با این که ناله می کشم از دل که آب! آب! دیگر فریب هم به سرابم نممی برد
woa! kheili ravan bood! be nazare man namadhash shabih be namadhaie hafez bood!
هو
سلام
دیری است می دوم این سو و آن کنار
در حسرت صدای تو در خلوت سکوت
بی خود شدم ز خویش و خبالم همه تو بود
گشتم چو آدم و حوا سحرگه هبوط
سیم و زری که بی رخ یار آیدم چه سود؟
پر کن پیاله را که گداییم و در قنوت
اگه گفتی مال کی بود؟
hoval hagh
salam
fekr konam jaue shahkaraye khodet to in weblog khalie na?
ahrove eshghamo az kherghe o masnad bizar...
آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد .
خوب و زيبا خلاصه شده .
خوب و زيبا هم نوشته شده .
Post a Comment